تبليغاتX
بر باد رفته


بر باد رفته

باز پاییز شد...

بازم بارون شروع کرده....میدونی چیه؟؟؟؟

آسمون سر ابرا داد میزنه و ابرا گریه میکنن...

دوباره فریبا شروع میکنه...

-باز کجا فریناز؟؟

-دارم میرم قدم بزنم...نمیبینی داره بارون میاد...؟؟؟

-زود برگرد...

-ok

تو کوچه قدم از قدم ورمیدارم...

صداش تو گوشم میپیچه...

زود میرم تو پارک...

-کجا میری من اینورم....

-ا...ببخشید ندیدمت...

-بی خیال خوبی؟؟؟

-بله...مرسی....

-دخترم ببخشید...میشه کنارت بشینم؟؟؟

با صدای خانم مسن میپرم..

-بله ببخشید داشتم فکر میکردم شاید صداتون رو...

-نه نه من همین الان صدات زدم عزیزم...

به بچه های تو بوستان که سر بالا رفتن از پله های سرسره دعوا میکردن نگاه کردم...

هرچی فکر کردم دیگه یادم نیومد بعد از اون احوالپرسی چی بهم گفتیم...

انگار تصویرش مبهم بود...فقط یه هاله یادمه...

بارون تند تند داره میباره...به طرف خونه میرم....آروم آروم میرم تا با آسمون حرف بزنم...با خودم...بلکه دلم آروم شه...اشکامو پاک میکنم...چند دقیقه دم در خونه وایمیستم تا بارون بریزه رو صورتم و قرمزیش بره...حوصله سین جیمای فریبا رو ندارم...

من میام خونه...فریبا لباس پوشیده...

-کجا میری؟؟

-دارم میرم بیرون...مواظب باشا...

-من دیگه بچه نیستم فریبا...

-من هنوز تو رو اون دختر مو خرگوشی شده میبینم که داره لی لی بازی میکنه...

چشمک زد و رفت...میدونم چرا رفت...

شاید اونم دنبال کسی میگرده تا باهاش درد دل کنه....شاید بابام...شاید خدا...

شاید خودش...

آهنگ فرهاد رو میذارم...قهوه رو میریزم و میام میشینم...

با اینا زمستونو سر میکنم...با اینا خستگیمو در میکنم...!!!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:34 توسط فریناز| |

به به به به...آخه از ما دخترا موجود زیباتری خدا آفریده؟؟؟

تو رو خدا خودتون قضاوت کنین...اونقدری که خدا تو قرآن راجع به ما پرنسس ها و خانم ها گفته راجع به پسرا گفته؟؟؟

(الان به غیرت مردونه خواننده هامون بر میخوره)...ولی بی شوخی...

دیروز روز دختر بود و با بچه هاکلاس رو گذاشته بودیم رو سرمون...

فریناز:بچه ها به افتخار روز دختر کفو بزنین...

فریده:برو بابا کی به دختر جماعت رو میده؟؟؟

فریناز:هر کی رو نده با من طرفه..!!!!

فریده:اوهو....

میترا:خیلیم دلشون بخوادا ما دخترا نباشیم کی این مردارو میخواد جمع کنه؟؟؟

فریده:ننه هاشون...(البته من از طرف همه این خانم ها معذرت میخوام)

فریناز:تو قرآن اینهمه راجع به ما توصیه شده ها فریده خانم...اصلا ما سوره نسا داریم...ولی سوره رجال نداریم که...(دلتون بسوزه موسیو ها)

نسیم:فریناز بسه بشین بخون الان ازت میپرسه بعد بیا بشین زر زر کن که نخوندم...

فریناز:من میگم نمیپرسه...!!

فریده:اونم گفت باشه...!!!

techer:hello every body

everybody:hello ma'm

خانم داشت اسمارو صدا میزد که زود دس به کار شدم...

farinaz:teacher plz don't ask the dialog this section

teacher:and what's the reason

farinaz:this is the day of girls and prencesses

faride:shame on you farinaz we read our lessons no teacher u must ask us

teacher:i won't ask u so but u should give an exam next saturday

و اینگونه شد که خانم ازمون درس نپرسید به احترام روز دخترای گلی مثل من...!!!

خیلی روز خوبی بود...حالا آقایون بشینن به امید روزی که روز پسر هم داشته باشیم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:47 توسط فریناز| |

میترسم وقتی رفتی دیگه برنگردی...

میترسم فاصله ها اینقدر تو گوشت بخونن که دیگه منو نبینی...

میترسم اگه منو نبینی دیگه هیچ جایی برام تو قلبت نذاری...

من خیلی میترسم...

میترسم وقتی داری میری نفسم حبس شه...

میترسم منو با یه نیشخند تلخ تنها بذاری...

اونوقت بفهمم که اینهمه مدت عشقم بهت بی فایده بوده...

میترسم وقتی داری میری درو پشت سرت نبندی اونوقت مجبور شم همیشه تا آخر عمرم دنبالت بگردم...

من میترسم وقتی رفتی دیگه اسمم یادت نیاد...

میشه نری؟؟؟؟نرو...!!!

فریناز رهبر

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:56 توسط فریناز|

زندگی تنها با توست که دقایقش شیرین است....

زندگی تنها با توست که تلخی اش جرات آمدن ندارد...

من تو را یافتم و حالا زندگی تنها با توست که میگذرد...

کاش زودتر از این ها تو را پیدا میکردم...

کاش میشد زودتر قلبم را میگرفتی....

در میان این غبار از جنس بلور زندگی تنها با توست که میگذرد...!!!

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:56 توسط فریناز| |

چه سخت است که از تو به تو نگویم....

دوستت داشته باشم و نتوانم بگویم...

چه سخت است در غربت دلتنگی هایم از فکر کردن به تو پرهیز کنم...

بترسم که شاید تو از غم هایم پژمرده شوی و دیگر تو را نداشته باشم...

سخت است که وقتی حست میکنم تو را از خودم دور کنم...

میدانم که نمیمانی و میروی...ولی چه کنم که دوستت دارم...

میخواهم به زیبایی چهره ات آفرین بگویم ولی افسوس که میترسم تنهایم بگذاری...

چه کنم که دوستت دارم ولی نمیتوانم بگویم....

دوستت دارم که روی دلم پا میگذارم و میگویم:"نمان،برو"

میترسم با من که بمانی خم به ابروان زیبایت بیاید...

دوستت دارم تندیس زیبایم ولی...

با من نمان،در تنهاییم خیس میشوی...!!!

فریناز رهبر

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:33 توسط فریناز| |


Design By : Night Skin